<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست پخت ژورنالیست ایرونی</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/</link>
<description> می نویسم تا تاریخ به من نگوید:تو نگفتی خائن!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 19 Jun 2009 21:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دیگر نمی نویسم</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>تا اطلاع ثانوی دیگر چیزی نمی نویسم و سکوت می کنم......شغل خود را هم تغییر می دهم  تا دیگر اینگونه نباشم.به اندازه ای وظیفه گفته ایم و همین مکافات ما را بس. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دکتر علی شریعتی:&lt;/STRONG&gt;و حرفهاییست برای نگفتن!حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند و سرمایه ی ماورائی هرکس به اندازه ی حرفهاییست که برای نگفتن دارد . &lt;BR&gt;حرفهایی بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند ،&lt;BR&gt;کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند . اینان در جستجوی مخاطب خویشند ، آرام می گیرند اگر یافتند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;باقی بقای عمرتان خدا نگهدارتان&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;...............................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ای کاش....ای کاش....طرواتی ...طرواتی....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان تبليغات بهشت و جهنم و نتیجه اخلاقی انتخاباتی!!</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;يكي از سناتورهاي معروف آمريکا ، درست هنگامي که از درب سنا خارج شد ، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه هاي بهشت رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد.«خيلي خوش آمديد.اين خيلي جالبه.چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات رو دم دروازه هاي بهشت ملاقات مي کنيم.به هر شما هم درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سناتور گفت «مشکلي نيست.شما من را راه بده ، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سن پيتر گفت «اما در نامه اعمال شما دستور ديگري ثبت شده ، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد.آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سناتور گفت «اشکال نداره.من همين الان تصميمم را گرفته ام.مي خواهم به جهنم بروم» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سن پيتر گفت «مي فهمم ... به هر حال ما دستور داريم ، ماموريم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پائين رفتند.پايين ... پايين ... پايين ... تا اينکه به جهنم رسيدند. در آسانسور که باز شد ، سناتور با منظره جالبي روبرو شد.زمين چمن بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل ، در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند.آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند.سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند.همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافه کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند.شيطان هم درجمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم و لذت بخشي داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت.راس بيست و چهار ساعت ، سن پيتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.در بهشت هم سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد ، به کنسرت هاي موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند.سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سناتور گفت «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم.حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم ، من جهنم را ترجيح مي دهم» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدون هيچ کلامي ، سن پيتر او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد.وقتي وارد جهنم شدند، اين بار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد ، پر از آتش و سختي هاي فراوان.دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک ، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند.سناتور با تعجب از شيطان پرسيد «انگار آن روز من اينجا منظره ديگري ديدم ؟ آن سرسبزي ها کو ؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم ؟ زمين گلف ؟ ... » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شيطان با خنده جواب داد: «آن روز ، روز تبليغات بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز ديگر تو راي دادي».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نتیجه اخلاقی :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر فیلم رو میشه بدون اینکه آدم بده بره ته دره هم تموم کرد!ا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;........ایران ما هم ماه هاست دور تبلیغاتی احمدی نژاد رو میبینه و چندی است که کروبی رو هم در هیبتی تغییر رنگ داده داره میبینه! جالبه که هر دو دارن از یک روش و منش برای عوام فریبی و تبلیغات استفاده میکنن!فقط حرفها و طیف های مورد هدف تغییراتی دارن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب کارمندشرکت و یک داستان آموزنده...حتما بخونید </title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود: شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است؛ يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است ... يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن برگزينيد.كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دليل خود را به طور كامل شرح دهيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد لطفا شما نيز كمي فكر كنيد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 534px; HEIGHT: 394px&quot; height=416 src=&quot;http://i16.tinypic.com/2eal934.jpg&quot; width=566&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;.............&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;......................&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;.......................................&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد ؛ پيرزن در حال مرگ است ، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد.هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد ؛ شما بايد پزشك را سوار كنيد؛  زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد ؛ اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند ، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد.او نوشته بود سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است ، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند.چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) ازدست بدهيم.اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها ، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم:در انواع رويكردهاي تفكر ، يكي از انواع تفكر خلاق ، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد.در تفكر سنتي ، فرد عمدتاً از منطق ، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود ، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند.تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل ، سنت شكني كرده ، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته ، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش ، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند.بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند.يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند.اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوابی که دادید رو بنویسید و تحلیلتون رو هم بگید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنبش آغوش رايگان </title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين جنبش مربوط به گروهي از آدم هاست که از سال 2004 در بعضي از نقاط عمومي شهر مثلا در يک خيابان شلوغ يا يک پارک مي ايستند و پلاکاردي به دست مي گيرند که روي آن نوشته شده &quot; آغوش رايگان&quot;.آنها هر که را که خودش مايل باشد ، به آغوش مي کشند تا حس کند کسي در اين دنيا او را دوست دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        &lt;IMG class=reflect title=&quot;&quot; height=500 alt=&quot;Free Hugs by Patrick Haney.&quot; src=&quot;http://farm1.static.flickr.com/223/500418812_d5043d7d15.jpg?v=0&quot; width=333 onload=show_notes_initially();&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از حرکت تا جنبش ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«جنبش آغوش رايگان» که از چهارشنبه سي‌ام ژوئن سال 2004 آغاز شده ، بر اساس يک فکر ساده شکل گرفته و هر چهارشنبه تکرار مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر کسي مي‌تواند براي غريبه‌ها يک بغل مجاني باز کند و با مهرباني ديگران را در آغوش بگيرد و آغازگر روزي خوش برايش باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«جنبش آغوش رايگان» گستره وسيعي دارد.اين‌که افراد بتواند اميد هم به زندگي را کمي بيشتر کنند.اين‌که در اين دنيا غريبه‌ها زياد هم بد نيستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همچنين با اين‌کار مردم به هم نزديک‌تر مي‌شوند و لحظات شادشان را با هم قسمت مي‌کنند تا دنيا جاي بهتري به نظر برسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                          &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 306px; HEIGHT: 489px&quot; height=569 src=&quot;http://laimikis.files.wordpress.com/2008/02/free-hug-collage.jpg&quot; width=406&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                               &lt;IMG title=&quot;Free Hugs&quot; style=&quot;WIDTH: 495px; HEIGHT: 381px&quot; height=533 alt=&quot;Free Hugs&quot; src=&quot;http://www.terraspirit.com/memories/040507_freehugs.jpg&quot; width=800&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG class=reflect title=&quot;&quot; height=375 alt=&quot;Free Hugs Campaign International USA by Juan Mann.&quot; src=&quot;http://farm3.static.flickr.com/2028/2128874932_018c17afdd.jpg?v=0&quot; width=500 onload=show_notes_initially();&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;DISPLAY: block; MARGIN-BOTTOM: -502px; POSITION: relative; TOP: -502px&quot; height=500 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://l.yimg.com/g/images/spaceball.gif&quot; width=334&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 13:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زن نخست وزیر و یک نکته اخلاقی!</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زماني که نايب کنسول شدم ،با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:&quot; خاک بر سرت کنم ؛ فلاني کنسول است ؛ تو نايب کنسولي ؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم ؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب . باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:&quot; خاک بر سرت کنم ؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي ؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شديم معاون وزارت امور خارجه ؛ که خانم باز گفت:&quot; خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!&quot;شديم وزير امور خارجه گفت: &quot;فلاني نخست وزير است ... خاک بر سرت کنم !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;القصه ، آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام هاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذرخواهي بيفتد . تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد ؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:&quot; خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 23:03:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر چی باشی،یه حرفی هست</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این سئوال مهمیه :آدم بايد چه جـوري باشـه؟اصلا چی خوبه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه سربزير و متفكر و توي خودت باشی ،ميگن: افسردگي داره ‌،روانيه ،سيماش قاطيه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه ،ميگن: جلف ودلقكه ،هجوه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه چاق باشه  و اضافه وزن داشته باشه،ميگن: شكمو ،پرخور،مال مفت تور كرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه لاغر و جمع و جور باشه ، ميگن: كنسه ،نخوره ، حمال وارثه!شایدم مریضی لاعلاج داره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره ، ميگن: جنجاليه !!، با همه دعوا داره ، خروس جنگيه !&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه از حقش بگذره و گذشت كنه ، ميگن: بي عرضه‌س ، حيف نون و دست و پا چلفتيه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه ، ميگن: اينو ،واسه ما آدم شده!داره ادا در میاره بگه روشنفکره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه با همسرش مشكل نداشته باشه ،ميگن: زن ذليله ، زن نگرفته که ،شوهر كرده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه مرد سالار و حرف ، حرف خودش باشه ، ميگن: انگار كلفت آورده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG src=&quot;http://nastarann.persiangig.com/image/225584-ef3f64e54db62143.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه دست به جيب باشه و كمك كنه ، ميگن: پول پارو مي‌كنه ، پول مفت داره دلش نمیسوزه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه اهل بريز و بپاش و ولخرج نباشه ، ميگن: پول هاشو انبار مي‌كنه ، جون به عزرائيل نمي‌ده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه ، ميگن: معاشرتيه ، فوق‌العاده‌س ، دوست داشتنيه !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه راست و درست و بي‌كلك باشه ، ميگن: هيچي نمي‌شه ، به درد لاي جرز مي‌خوره !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بالاخره اگه هر روز تلفن ،ايميل یا سر بزنه مي گن: بيکاره،معلوم نيست کي کار مي کنه واي به حال اونايي که اين يارو  واسشون کار مي کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه اینکارا رو هم نکنه،مي گن چرا سر سنگين شدي !!!کلاس میزاری حالا ااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 523px; HEIGHT: 362px&quot; height=423 src=&quot;http://i21.tinypic.com/2lo0u8m.jpg&quot; width=605&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 15:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نجوایی با او.....</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سزاي کوبنده در ، نگشادن نيست و سزاي پناهنده ، راه ندادن ، نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جزاي آن‏که پاي آبله و درد آلوده تا قلّه عز تو بالا آمده است ، به دره سوق دادن نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرسنه‏اي که غريب افتاده است و جز راه خانه تو نمي‏داند ، سزاوار گرسنه ماندن نيست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سزاي تشنه‏اي که به يقين آب را نزد تو مي‏داند ، تَرَک خوردن لب‏ها و زبان از خشکي نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دردمند مويه‏کننده ، خشمگين نگريستن رواست ؟! بيچاره پناه آورده را از خويش راندن شايسته است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما چون کوري که بوي منزل معشوق را دنبال مي‏کند ، رو به سوي تو راه افتاده‏ايم ؛ از چاه‏هاي بين راه نيز دستگيرمان تويي. چرا که ما ، در جاده تو گام مي‏زنيم. ما در فضاي نگاه تو تنفس مي‏کنيم. مگر نه اين‏که ما از آنِ توايم ؟ بي‏تو کيستيم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تقدس برگزيدگان ملايکه‏ات و شايستگان آفرينشت و بندگانت ، سپري ما را عطا کن که از خنجرهاي مهلک و تيرهاي آفت‏بار و زخم بلاهاي ايمان‏خوار ، حفظ کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرامش در دست توست و جان ، تنها با دم تو قرار مي‏يابد و دل ، تنها با ياد تو اطمينان مي‏پذيرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوي کوچک وجود ما تنها با پيوستن به درياي تو آرام مي‏گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرامشي از خويشتن نصيبمان فرما و آينه صور ما را با انوار محبت خويش جلا بخش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خدايا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما را در ميان دست‏هاي خويش گير و بر زانوي عصمت خويشت بنشانمان ، بحق مهرت و محبت و رحمتت اي مبدأ مهر و اي منتهاي رأفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 00:02:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عبدالجبار کاکایی:کاش به جای نسل من هم بخندند</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;H3&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاعر کم گوی این روزها، که از گفته هاش معلومه چه بر سرش امده ،در پاسخ به یکی از خوانندگان مطلب قبلی شان &lt;A href=&quot;http://jabbarkakaei.blogfa.com/post-97.aspx&quot; target=_blank&gt;++&lt;/A&gt; ، که در مورد فیلم اخراجی ها بود،متن جالبی نوشته که به نظرم خیلی زیبا بود و قابلیت انتشار چند باره رو داره.با دقت بخونید و حالشو ببیرید.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 284px&quot; height=278 src=&quot;http://www.jomhoriyat.com/uploads/kakaee2.jpg&quot; width=500&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P&gt;
&lt;META content=Word.Document name=ProgId&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=Generator&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=Originator&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\TEMP\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;
&lt;STYLE&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/STYLE&gt;

&lt;P dir=rtl&gt;آقای داوود آبادی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بیش از آنکه از محتوای پاسخ شما ناراحت شوم از نثر شما افسرده شدم نثر ادبیات انقلاب بالا بلند تر از این نوشته هاست . پس توصیه می کنم چماقها را از آستینتان بیرون بیآورید تا راحت تر بنویسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; زحمت بی ثمری کشیدید در مغشوش کردن حرفهای من با پسرم. اما بگذارید صریحتر بگویم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دم این نسل گرم که در سینمای اخراجی ها خندید، کاش به جای نسل من هم می خندید که جرات نکرد به تفکر بسته ریاکارانه و چماق پوش شما بخندد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حکایت شما حکایت حاکم مستبدی ست با چهره ای عبوس که جرئت خنده را در مردم خود کشته است و حالا که سر ذوق آمده، می خندد تا همه بخندند . مردم می خندند هم به کارگردان هم  به آرمانهای کارگردان ، اما آرمانهای کارگردان آرمانهای من هم بود، من دوست ندارم همه به سرمایه جان من بخندند چرا که من از مسیر شما برای رسیدن به آرمانهایم نرفتم . تاریخ سیاسی ایران لابراتوار رفتارهای متعارض شما نیست، پس لطفا با آرمان های من بازی نکنید.و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بگذارید مردم به چیزهای دیگر هم بخندند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 18:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما که نیستیم،شما چطور؟</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خستگی به نظرم بهترین کلمه ایه که میشه این روزها در مورد وضعیت کشور گفت.وقتی که مردم بی حال و بی رمق فقط به فکر این هستن که نون روزانه رو در بیارن و می بینن که با یک شغل و دو شغل هم نمیشه زندگی!!!کرد،میوفتن به راهی که آخر نداره و مستاصل از زمونه دچار انحطاط اخلاقی و ارزشی میشن. برای گذران زندگی پا به عرصه دروغ میذارن و کلاهی که از سرشون برداشته شده رو بر سر دیگری جسنجو میکنن تا برش دارن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به یاد اون جمله فتحعلی شاه میوفتم که به پسرش وصیت کرد:اگه میخوایی به ایرانی جماعت حکومت کنی،یا فقیر نگهشون دار یا بی سواد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جایی داشتم نوشته یه توریست آمریکایی در مورد ایران رو می خوندم ،بغض گلومو گرفت و فکر کردم چرا یه آمریکایی  گفته :مردم ایران هیچ نشونی از جد بزرگشون(داریوش)ندارن و اون فرهنگ و منش اساطیری در  نوادگان امروزش وجود نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هستیم؟؟واقعا هستیم؟اصلا کی هستیم و کجاییم که بگیم هستیم یا نیستیم!اصلا چرا وقتی نمیدونیم کی بودیم،اصرار داریم که بگیم که هستیم!کسانی که با فقر عمومی دارن زندگی میکنن و از نعمت فکر کردن بی نصیب شدن چطوری میگن &quot;ما هستیم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خوب مشخصه،همون جماعتی که بی فکر دست به رفتار های ضد ارزش های باستانی و اصیل خودشون میزنن ، میشن   موجوداتی  ترکیبی (از اروپا_آسیا+آمریکا و ....)که  بی محتوا دنبال دستاویزهای شرقی و غربی میگردن و یادشون میره که چه چیزی رو از دست دادن و چی بدست آوردن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظرتون این جماعت که خود من هم یکیشون هستم،اصلا مگه میتونه باشه و بگه &quot;ما هستیم&quot;؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه مصداقی داره این مثال:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی شیر در بیشه نباشه،شغال ادعای پادشاهی میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A class=thickbox href=&quot;http://i31.tinypic.com/10mrgqv.jpg&quot; jQuery1239572478301=&quot;43&quot;&gt;&lt;IMG id=imgElement title=&quot;Click for a larger view&quot; style=&quot;WIDTH: 497px; HEIGHT: 297px&quot; height=371 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/10mrgqv.jpg&quot; width=556 jQuery1239572478301=&quot;2&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصه تلخیه،اما باور کنیم که حرکت نرم &quot;ملی ضدایی&quot; جواب داده و ما انسان هایی شدیم که دیگه ایرانی بودن برامون بی ارزش شده . حاضر نیستیم بفهمیم ،تمدن ما چند تا خشت و آجر نیست ،هوش و استعدادمونه،منابع غنی کشورمونه و سبقه ارزش مدار و متمدنانه مونه که روی اون خشت های بی جان حک شده.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا نمی خواییم بفهمیم و به دیگران بفهمونیم ، اون چیزی که مغولها و وحشی های خوش لباس  امروز، از ما گرفتن،اصالت و فرهنگ ایرانیمون بوده و تا خود واقعی مون نباشیم،هیچی نیستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همش از داشته هایی که بدون هزینه کردن میشه جارشون زد ،دم میزنیم و نمیخوایم یه کم هزینه کینم و اول از خودمون شروع کنیم و ریشه دروغ و نفاق رو بکنبم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا نمیفهمیم که ،اونا علم و تلاش متمدنانه ما رو نابود کردن و این روزها هم با بازی های اینگونه ای سرگرممون کردن.این سردرگمی و رفتارهای احمقانه که امثال هخا و جریان ما هستیم دارن انجام میدن،از همه بیشتر گزک به دست کسایی داده که فرهیختگان جامعه رو سرکوب کردن و هر صدایی رو براندازتصور کردن و قائله هایی چون 18 تیر رو راه انداختن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر کسی تلاش برای اصلاح ساختار ها کنه دشمن فرض میشه و میشه جوی که میبینید.این جمله اینقدر به نظرم بی ارزش شده که تنها باید به اون خندید.چون این دروغ از ما شروع شد و الان به کسی رسیده که از میون مردم انتخاب شده و به زبان خود مردم صحبت میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یادمون نره اگه کسی هستیم،راه ما همین جاست،چون خونه ما اینجاست و هر کسی که ساز توخالی رو می نوازه فقط داره آلودگی صوتی ایجا دمیکنه تا آرامش ما رو بهم بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالهاست این سلطنت طلبای احمق دم از آزادی میزنن...اما کسی نیست بگه آزادی شما مرزش چقدره!نماد این حرکتها خودشون سوژه تلخ خند ما شدن تا بفهمیم که چقدر نازک است شیشه تنهایی هر کدام  از ما.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1- وعده  داده بودم که نوشته های اینگونه ننویسم ،اما فقط به خاطر امیر هادی عزیز که انگار از جریان بی ارزش و احمقانه ما هستیم خیلی شاکیه و ازیه مشت دیوانه ،خائن و وطن فروش کم سواد که طرفدار هم پیدا کردن، رنجیده  ،تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم و بگم: خلایق هر چه لایق.امیر هادی خودتو ناراحت نکن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما که نیستیم.....شما چطور؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-یه نگاهی به آمار بازدید ها و روند سایت های مستهجن فارسی که به تازگی توسط برادران سپاهی منهدم شدن ،خودش گویاست که چه اتفاقی افتاده و کیا هستن و کیا نیستن.واقعا فکر کنیم و بررسی کنیم که این انحطاط اخلاقی به نفع کیاست؟چی به سرمون اومده و چی قراره سرمون بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                             &lt;IMG src=&quot;http://www.shia-online.ir/images/apctrs1466.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;3-قضیه ارتباط با آمریکا هم داستانیه برا خودش.حالا دیگه نجف زاده هم به فرموده ضرغامی ،جریان ارتباط با آمریکا رو قبح زدایی میکنه(با اون گزارش آبکی )و فکر میکنه با آهنگ جاودان مانی ایران و تصویر تخت جمشید ،مردم ملی گراییشون اوج میگیره!ا</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکر که شاکریم</title>
<link>http://hrtp.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>گاهی اتفاق های ساده دور و اطراف ما چقدر مهم میشن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه تصمیم لحظه ای یه آدم ناشناس و بی اهمیت ،گاهی چقدر میتونه مهم بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زندگی صدها آدم رو عوض کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونطوری میشه که ما اینطوری میشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور،امید طلوع،غروب میشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا حکمتت رو قربون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکر    که شکر  رو   هنوز ازم نگرفتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطمئنم طلوع خورشیدی روشن در راه است......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند که نبود طلوع و آزمایش هم عالمی زیباست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 00:29:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hrtp&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>hrtp</dc:creator>
<guid>http://hrtp.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
