
سزاي کوبنده در ، نگشادن نيست و سزاي پناهنده ، راه ندادن ، نه.
جزاي آنکه پاي آبله و درد آلوده تا قلّه عز تو بالا آمده است ، به دره سوق دادن نيست.
خدايا !
گرسنهاي که غريب افتاده است و جز راه خانه تو نميداند ، سزاوار گرسنه ماندن نيست .
سزاي تشنهاي که به يقين آب را نزد تو ميداند ، تَرَک خوردن لبها و زبان از خشکي نيست.
خدايا !
به دردمند مويهکننده ، خشمگين نگريستن رواست ؟! بيچاره پناه آورده را از خويش راندن شايسته است؟!
خدايا !
ما چون کوري که بوي منزل معشوق را دنبال ميکند ، رو به سوي تو راه افتادهايم ؛ از چاههاي بين راه نيز دستگيرمان تويي. چرا که ما ، در جاده تو گام ميزنيم. ما در فضاي نگاه تو تنفس ميکنيم. مگر نه اينکه ما از آنِ توايم ؟ بيتو کيستيم ؟
خدايا !
به تقدس برگزيدگان ملايکهات و شايستگان آفرينشت و بندگانت ، سپري ما را عطا کن که از خنجرهاي مهلک و تيرهاي آفتبار و زخم بلاهاي ايمانخوار ، حفظ کند.
خدايا !
آرامش در دست توست و جان ، تنها با دم تو قرار مييابد و دل ، تنها با ياد تو اطمينان ميپذيرد.
خدايا !
جوي کوچک وجود ما تنها با پيوستن به درياي تو آرام ميگيرد.
آرامشي از خويشتن نصيبمان فرما و آينه صور ما را با انوار محبت خويش جلا بخش.
خدايا !
ما را در ميان دستهاي خويش گير و بر زانوي عصمت خويشت بنشانمان ، بحق مهرت و محبت و رحمتت اي مبدأ مهر و اي منتهاي رأفت.
